تبليغاتX
بی رنگی
من دل شکسته

            با این فکر خسته

                              دلم تنگته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:6  توسط آرزو  | 

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

                             همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

                             در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

                                                               خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

                                                               تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:4  توسط آرزو  | 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:51  توسط آرزو  | 

نشسته بود کنار بخاری و موهای بلندش را خشک می کرد. خدا می داند چقدر اینکار برایش لذت بخش بود. به نظرش هیچ چیز مثل تار تار موهای بلندش  به او احساس دخترانگی نمی داد. یک حس زیبا که هرچند از آن دور بود، حتی در کودکی اش، خودش نخواسته بود که باشد؛ اما گاهی دلتنگش می شد. گاهی دلش می خواست سبک باشد، آزاد از تمام چیزهایی که می دانست و برایش مسئولیت آورده بود. دلش می خواست رها باشد، یک دختر سهل گیر؛ نه اینطور سرکش و پرآشوب.

موهایش گرم گرم شده بودند؛ اما نه کاملا خشک. کمی مکث کرد و با خودش فکر کرد که ماجرای زندگی اش از کجا شروع شده؟ شاید از زمان سه سالگی؛ وقتی بابا به مامان سیلی زد، و مدتی بعد مامان به دلیل بیماری خونی ماهها در بیمارستان بستری شد، و او که گمان میکرد دلیل بیماری مادر؛ سیلی خوردن از پدر بوده، مدام از خودش سوالاتی را می پرسید؛ چرا بابا زد توی صورت مامان؟ مگر مامان چه کار کرده بود؟ فقط مردها می توانند توی گوش زن ها بزنند؟ مامان اگر بمیرد با پدر چه باید بکند؟ او که می داند تقصیر بابا بوده...

انگار درست فکر می کرد؛ ماجرای مبارزه اش با زندگی از همان زمان ها شروع شده بود. موهایش را لای حوله فشار داد و چشم هایش را بست. از خدا پرسید؛ چرا اینقدر زود من را عاقل کردی؟ کاش مثل بقیه دخترها سال ها بعد می فهمیدم دنیا دست کی است و چی به چی است.

دوباره با خودش فکر کرد؛ نمی دانست این شور درونی اش، این امید به تغییری که حتی یک روز دست از سرش برنداشته، این دغدغه مندی اش نسبت به هرچیزی که اطراف دور و نزدیکش وجود دارد، التهاب و آشفتگی درونی اش که هیچوقت آرام نگرفته است، بلند پروازی ها و شوری که توی جامعه اش از قد یک دختر خیلی زیاد تر است را؛ از کجا آورده است.

با حوله سرش را تند تند مشت زد. ترسید! از لحظاتی که هرگز روی آرامش را به خود نگرفته اند، از زمانی که دارد از دست می رود و او نمی تواند حتی کمی جلوی شتابش را بگیرد. به خودش لرزید از راهی که در پیش دارد. از خودش پرسید دارم چه کار می کنم؟ برای چی؟ برای کی؟ جواب اینها را هم اگر می دانست باز معلوم نبود که دارد راه را درست می رود یا اشتباه!

فکری کرد و لبخند ریزی زد. تنها چیز جالب آن لحظه بود که به ذهنش خطور کرد. اینکه می توانست با خودش اعترافات خطرناکی بکند که جلوی کس دیگری نمی توانست. به خودش گفت: من خسته شدم، دیگر کم آوردم! چقدر نفس عمیقی که بعد گفتن دیگر نمی توانم کشید؛ راحتش کرد. چندتا فحش آب دار، به تمام آنهایی که می گفتند دختر چه معنی دارد اینقدر مردانه رفتار کند داد، و چندتا به آنها که می گفتند زن و مرد هرکدام برای کاری ساخته شده اند، و آنها که می گفتند بالاخره وقتی زنی زیادی توی جامعه باشد لطافت اش را از دست می دهد و نمی تواند همسر و مادر خوبی باشد. و چندتا فحش برای همه ی کسانی که باورشان این بود که؛ آخرش کم می آوری، دختر خوب نیست اینقدر پررو باشد.

خندید و با بدجنسی گفت؛ بله کم آوردم، اما نمی گذارم بفهمید و به ریشم بخندید.

اما دوباره دستهایش روی تار تار موهایش سنگین شدند! از خودش لجش گرفت. دیگر تمام افکارش واژگون شده بود. نمی دانست چرا می خواهد جلوی اینهمه آدم کم نیاورد، که چه بشود. باورش شد که باید بگذارد همه بدانند او هم کم آورده، تا تاریخ ثبت کند روزگار او را، که رهبری اش دست افکار همین آدم هاست. جایی که نهایت تلاش و اشتیاق یک دختر را به چنین جایی ختم می کند. بگذار او هم مصداقی باشد بر این جنایت جامعه اش در حق یک زن! یا شاید به دلیل شرایط اجتماعی موجود، مصداقی باشد بر جنایت و سرکوب یک جوان!

دوباره از خودش لجش گرفت. باز هم همان حرف ها و خیالات و توهمات قبلی! دلش می خواست اینقدر جرأت داشت که لگد می زد به تمام این دغدغه مندی ها و می چسبید به روزمرگی.

موهایش داشتند خشک می شدند، حجم پیدا کرده بودند. و او دلش بار دیگر برای خودش سوخت. خوب می دانست که حتی یک روز در این حالت یأس و دلسردی باقی نمی ماند. می دانست که تمام این پیچاندن افکار توی مغزش، و احساسات منفی را پروبال دادن توی دلش، برا فریب خود است. برای یک تسکین موقتی. می دانست که این شلوغ بازیها برای رسیدن به دلایلی قوی و محکم برای یک ری استارت است. شروعی مجدد برای جنگی نو. او واقعأ داشت با زندگی می جنگید. برای زندگی می جنگید. همه راست می گفتند او دختر پر رویی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:13  توسط آرزو  | 

بنام خدا

آمدم به هوای آشنایی که گله دارد از این تلخ نوشتن هایم؛ کمی به شادی بنویسم، با شادی بنویسم. اما به قول قدیمی ها حکایت من شده؛ دست روی دلم نگذار که دلم خون است. اینکه تو از کسی که توقعش را نداری ضربه بخوری شیرین است؟ اینکه اعتمادت را به همه ی آدمها از دست بدهی؟ یا اینکه نمی دانی داری چه کار می کنی و فقط دست و پا بزنی مطلب شادی آفرینی است؟ اینکه سختی های زندگیت بیشتر از حد توانت شده، یا تداوم این سختی ها؟ دل نگرانی های کشنده برای عزیزترین کسان زندگی ات...

آشنا نمی داند اینهاست که ذهن من را پرکرده و ملاحظه ی بی رنگی را نکنم صفحه اش را کاملا سیاه می کند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:40  توسط آرزو  | 

 

در گفتگوی خویشم و در جستجوی خویش

هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش

 

در غربتم، سپرده به بیگانگان وطن

هنگام رجعت است زغربت به کوی خویش

 

عمریست بر کناره دریا نشسته ام

تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش

 

آیینه وار روی به بیگانه تا به کی؟

آیینه ای به دست کنم روبروی خویش

 

ما را به غمگساری خصمان امید نیست

“لا تقنطو”ی خویشم و “لا تحزنو” ی خویش

 

با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد

تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش

 

نا شسته روی و پشت به محراب و بی حضور

خیز ای فقیهِ مدرسه نو کن وضوی خویش

 

اکنون که آبروی شریعت بریختی

برگرد سوی خانه پی آبروی خویش

 

ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم

تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش

 

شرط است کز سراب شریعت چو بگذرم

تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش

 

" دکتر سروش"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:56  توسط آرزو  | 

 من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:11  توسط آرزو  | 

 از بچه های ورودی 85 ام. یکی از شاگردانت. دلم نمی خواست درباره ات بنویسم. دلم نمی خواهد حتی به تو فکر کنم. تو که شده ای مرگ تو. سلام استاد ربانی عزیزم. سلام استاد رسول.

یادت می آید یکبار با خنده گفتی؛ دانشجوهای گروه علوم اجتماعی دانشگاه اصفهان، توی کریدورهای طبقه سوم که مثل صفا و مروه است؛ می چرخند و هرچه استاد رد می شود، به روی خودشان نمی آورند، اما نزدیک امتحانات پایان ترم که می شود؛ چپ و راست استاد سلام استاد سلام می شنوی؟  استاد امروز امتحانی ندارم، اما با همه ی وجودم به تو سلام می کنم. سلام به تو معلمی که ترس باور نکردن مرگت، و ترس طاقت نیاوردن رفتنت، باعث شده که این دو سه روز بغضم را بخورم و سعی کنم به تو فکر نکنم. اما حیف که نمی شود فراموش کرد، نمی توانم بیشتر از این به روی خودم نیاورم. هنوز از اولین جلسه ی کلاسمان، ترم یک سال 85 کلاس مردم شناسی خاطره دارم. حتی آخرین کلاس درسمان با تو را هم به خوبی یادم هست،؛ بعد انتخابات بود و تو از من خواسته بودی سرکلاسی که مدیر شبکه سه هم حضور داشت، راجع به رسانه کنفرانس بدهم، چقدر ذوق داشتی که خوب ارائه بدهم. هرکس تو را خارج از کلاس می دید، شاید فکر می کرد چه استاد جدی ای هستی و حتی می ترسید که جواب سلام اش را هم ندهی. اما نمی دانست همین آدم به ظاهر خشک و جدی، سر کلاس هایش گاهی اینقدر ما را می خنداند که دلمان درد می گرفت. یک ویژگی مهم ات که همه می دانستند؛ تعریف کردن خاطرات فرانسه ات بود. و حالا دل شاگردانت می سوزد که چرا نیامدی تا از خاطرات مکه ات برایشان بگویی.

استاد دلم گرفته! همه می گویند چه سعادتی داشتی که در مکه و بعد انجام دادن اعمالت از دنیا رفتی. اما من دلم گرفته، دلم از مکه گرفته. دلم از خودم هم گرفته، که بعد از قبولی دانشگاه نیامدم برای تو و بقیه معلمانم شیرینی بیاورم. همین چند وقت پیش بود قبل رفتن ات به سفر حج. اینطوری آخرین بار دیدارمان می شد یک ماه پیش، نه یک سال پیش! می دانی استاد گاهی از گرایش های سیاسی ات حرصم می گرفت. بعد از خودم ناراحت می شدم که چرا دارم راجع به یک نفر، آن هم معلمم، برحسب تفاوت دیدگاه های سیاسی اش با من، قضاوت می کنم. استاد شاید تو به دلنشینی خیلی اساتید دیگر جامعه شناسی، تدریس نمی کردی؛ اما بهترین درس ها را از تو گرفتم. همان وقت که یکی از بچه ها به مشکلی برمی خورد و تو شخصأ می افتادی دنبال کارش، و پیگیرانه مشکلش را که در حوزه ی کاری ات هم نبود، حل می کردی.

این چند روز مدام نفس عمیق می کشم. آه می کشم و بغضم را می خورم. نمی خواهم این ماجرا را باور کنم. تمام روز پنج شنبه انتظار کشیدم تا کسی خبر دهد این جریان شایعه بوده، اما هیچ کس چنین خبری نداد. تو در خاطره گویی به زیباترین شکل ممکن زبانزد بودی. بهترین خاطره ای که برایمان تعریف کردی، از خوابی بود که در کودکی ات دیده بودی. گفتی بر اثر یک حادثه دستت شکست. دکتر ها گفتند بیفایده است و می خواستند دستت را قطع کنند. گفتی آن شب تا دیروقت گریه کردی و نیمه های شب خوابت برد. در خواب دیدی که امام حسن آمد و برایت روضه ی امام حسین خواند و گریه کردید. بعد امام حسین آمد و روضه ی ابوالفضل خواند و هرسه گریه کردید. گفتی فردای آن روز دکتر ها تعجب کردند از اینکه دستت کاملا خوب شده بود. زیبایی خاطره ات به این بود که گفتی در دوران دفاع مقدس رفتی جنگ، تا دستت را که امانتی و شفا یافته ی امامان بود هدیه کنی. گفتی قرضی بود می خواستی پس اش بدهی؛ اما از تو قبول نکردند. هیچوقت جز این بار خاطره ای را با غم تعریف نکردی. به تلخی گفتی که لیاقت نداشتی و از تو قبولش نکردند. صداقت و شفافیتی که آن روز از گفتن این حرف ها توی چشمانت دیدم، هیچوقت فراموش نمی کنم. و از خدا می خواهم که به حق همین بهترین بندگانش،  وجودت را بهشتی کند.

استاد

من برایت شاگرد خوبی نبودم. هرچند همیشه از درس هایت نمره ی 18 گرفتم. شاگرد خوبی برایت نبودم اما تو حلالم کن. الهام برایم نوشته دیگر توی گروه رسول نداریم و فقط علی داریم. دلم این را نمی خواهد. دلم دارد می ترکد از نداشتن استاد رسول.

استاد رسول

دلم می خواست حالا که دست به قلم بردم تا روی بی رنگی از بی رنگ ترین معلم پرکشیده ام بنویسم؛ بهترین و زیباترین حالت نوشتن ام باشد. اما حیف که امروز دست و دلم به نوشتن نمی رود. مرگ تو که به قلم شاگردت انرژی نمی دهد. مرگت دست آدم را در نوشتن بی جان می کند. استاد رسول ربانی این چند روز می دیدم که چقدر هم کلاسی هایم بهت زده و با ناباوری از رفتن ات غصه می خورند.

این چند خط یادگاری را از طرف بچه های ورودی 85 برایت نوشتم. همه ی ما را حلال کن. دیدارمان به قیامت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 15:25  توسط آرزو  | 

این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند

              از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

                     اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

                                    من باورم نمی‌شود ، اخبار هیچ‌وقت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:57  توسط آرزو  | 

1-      الان چند روزی است که دلم برای بی رنگی تنگ شده است. هروقت دلم رنگ می گیرد، برای این صفحه بی تاب می شوم. چقدر رنگ هایی که به دلمان می دهیم رنگهای زشتی هستند. هیچ چیز مثل بی رنگی نمی شود.

2-      شب هایم را دارم با نجمه زارع سپری می کنم. کاش بود و دلش خوش می شد که من هم از طرفدارانش هستم. اگر بود برایش نامه می نوشتم و می گفتم؛

                   از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم

                                           بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم

و او نامه ام را جواب می داد که؛

                  هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من

                                  حتی پس از گذشت هزاران سال، روشن شو ای ستاره خاموشم

حتمأ برایش می نوشتم که؛

                   در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم

                                         شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار، تب می‌کند تن تو در آغوشم

شاید باز هم جوابم را می نوشت، می گفت؛

                   بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است

                                              من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

3-      به عادل گفتم به نظر تو چرا خدا هرچیزی را وقتی به ما می دهد که دیگر ارزشی برایمان ندارد؟ گفت راستی ها! واقعأ چرا؟ اما ریحانه دوستم گفت بخاطر قبولی ات یادت نرود نماز شکر بخوانی.

4-      دارم می ترسم از رشت و اصفهان و تهران. دارم از خودم و کارهایم می ترسم.

5-      از یکم آبان بدم می آید تو کاری کرده ای که من از یکم آبان بدم بیاید.

6-      چه می شد اگر یک هفته، فقط یک هفته از این روزهای لج درآر زندگی ام را با میتو می  گذراندم. نه کاری باشد، نه درسی باشد، نه تهرانی، و نه این همه  نگرانی ! من باشم و میتوی عزیزم که دلم برایش یک ذره شده.

7-      بعضی ها طوری حرف می زنند و طوری رفتار می کنند که انگار روی عرش خدایی نشسته اند و چقدر بدبختیم ما مردم این مملکت، که مجبوریم تحمل کنیم.

8-      از تو هیچ چیز نمی نویسم چون دست و دلم به نوشتن نمی رود. بعضی حرف ها را که نمی توان نوشت یا گفت . بعضی چیزها به زبان نمی آید اما به ذهن و دل آدم که می آید.

9-      اگر خوب ننوشتم یا حتی اگر چیزی ننوشتم نه اینکه حرفی ندارم. شاید هم حرفی ندارم. اما دلم برای بی رنگی تنگ شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 16:27  توسط آرزو  |