بی رنگی

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا صبح خفتنم هوس است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 0:28  توسط آرزو  | 

فردا می روم تهران.
برای تحمل بعضی چیزها،
باید خیلی زور داشته باشی، خیلی!
خدایا خودت خدایا خواهش می کنم کمکم کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 0:50  توسط آرزو  | 

باور کنید زن بودن خیلی سخت است!

روزهای خوبی را می گذرانم. روزهای عضوگیری و تشکیل کمیته های تخصصی «کارگروه زنان آفتاب». تصورم این بود که این کار با سختی بیشتری اتفاق می افتد. اما حالا می بینم که خانم ها و آقایان بسیاری در این شهر، دغدغه ی مسائل زنان را داشته اند، خیلی هاشان حتی ایده ی تشکیل چنین انجمنی را در ذهن داشته اند اما هیچ فرصتی برای جمع شدن دور همدیگر فراهم نبود. و حالا با استقبال خیلی خوبی مواجه شده ام و احساس می کنم شروع امیدوار کننده ای داشته ایم. در این بین اما، اتفاقات جالبی هم می افتد. خانم هایی که می آیند، با هم صحبت می کنیم و دل نگرانی ها و تلخی های زندگیشان را می گویند و تجربه های تلخ و شیرینشان را بیان می کنند. امروز هم با یکی از همین خانم ها که قرار است هسته ی اصلی کمیته ی زنان خانه دار را تشکیل بدهد صحبت کردم. خانمی 50 ساله و دارای دیپلم اقتصاد. برایم از زندگی اش حرف زد، از اینکه سال ها پیش همسرش را از دست داده و دیگر ازدواج نکرده است. اینکه 4 فرزند خیلی خوب و تحصیلکرده و موفق دارد. و از این بابت از خودش راضی است. حرف که می زد ناگهان اشک هایش سرازیر شد. گفت: برای این آمدم توی این مجموعه که دلم از این جامعه پر است. گفت: هیچ چیز در این سالهای تنهایی و مسئولیت های سنگینش سخت تر از نگاه های بد مردانی که خیال های غلط راجع به زنان بیوه دارند نبوده است. می گفت: من زن پاکی بودم اما همیشه از این نگاه ها و برداشت ها عذاب کشیدم. عجیب بود که هق هق می کرد و اینها را می گفت، اینکه چرا دیگران برای یک زن بیوه احترام قائل نیستند؛ بزرگترین سوال و غم این زن بود. و من تمام مدت فکر می کردم چقدر زن بودن سخت است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 21:55  توسط آرزو  | 

مریم بهروزی در مصاحبه ای با خبر آنلاین در سال 88 گفت:
« این نوع نگاه جامعه محور نیست، که زن باید به مسئولیت امور خانواده اهتمام ورزد، بلکه بیشتر به عنوان به خانه برگشتن است. من فکر می کنم دیگر نمی توان زن ها را به خانه برای نشستن بازگرداند، بلکه باید زن ها را به مسیری صحیح جهت حضور فعال و کارساز هدایت کرد. جامعه از مرد و زن تشکیل شده و باید در ساختن و پرداختن از فکر و ذهن زنان و مردان به صورت هم زمان استفاده کرد.»
امروز صبح تصمیم گرفتم بعد از دوسال بی خبری با خانم بهروزی تماس بگیرم. وقتی شروع به صحبت کردم، متوجه شدم که همسر خانم بهروزی تلفن ایشان را پاسخ دادند. خودم را معرفی کردم و خواستم که با ایشان صحبت کنم. حاج آقای مهربان پشت گوشی پرسیدند: «یعنی شما نمی دانید که خانم بهروزی دوسال هست که از دنیا رفته اند؟» برایم واقعا سخت بود. از خودم تعجب کردم که در این حوزه فعال هستم و از چنین اتفاقی خبر نداشتم. تمام امروز با غم حاصل از شنیدن این خبر گذشت.
مریم بهروزی (زاده: ۱۳۲۴، تهران - درگذشت:۲۹ بهمن ۱۳۹۰، تهران) فعال و زندانی سیاسی دوران پهلوی، نماینده چهار دوره ی مجلس شورای اسلامی و دبیرکل جامعه ی زینب، بانویی طرفدار اعتدال و میانه روی بود. وی علی رغم گرایش سیاسی اصولگرایانه اش، ارتباطات مستمر و ایجابی با زنان اصلاح طلب داشت. این بانوی عزیز در آخرین روزهای زندگی اش، کتاب ها و خانواده اش را به دختر بزرگ خود اعظم حاجی عباسی سپرد. دختری که هم اکنون دبیر کل جامعه زینب است.
..........................................................................................................
پ.ن: زمانی که دبیر کمیته ی بانوان حزب اعتماد ملی اصفهان بودم، بارها برای گرفتن مشورت و همکاری های دیگر با این بانوی شریف تماس می گرفتم. و ایشان به گرمی استقبال می کردند. و مشتاق هرگونه ارتباط و همکاری سازنده ای در حوزه ی زنان بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 2:53  توسط آرزو  | 

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام «فتنه ها» زیر سر اوست

.................

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 23:4  توسط آرزو  | 

بی رنگی من امشب واقعا بی رنگ شده

من و بی رنگی

بی رنگیم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 21:35  توسط آرزو  | 

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

.......................................

همین امشب

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 21:28  توسط آرزو  | 

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
                                      تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
چنانت دوست می دارم

...................................................
پ.ن: بی اعتباری آدم ها همین امشب

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 21:20  توسط آرزو  | 

بی بی خانم استرآبادی در 1313 قمری در معایب الرجال نوشت:

«نه هر مردی از هر زنی فزون‌تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر. انواع و اقسام از خواص و عوام،  زن و مرد، خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»

بی‌بی‌خانم استرآبادی از نویسندگان دوران مشروطه است. او در روزنامه‌های حبل المتین، تمدن و نشریه مجلس مقاله می‌نوشت. بیشتر مقالات او در دفاع از آموزش دختران است. او نخستین دبستان دختران را بنیان گذاشت. در سال ۱۳۰۹ (قمری) کتابی به قلم شخص ناشناسی به نام «تادیب زنان» نوشته و منتشر شد. چند سال بعد بی‌بی‌خانم استرآبادی در سال ۱۳۱۳ (قمری) اندکی قبل از ترور ناصرالدین شاه کتابی به نام «معایب الرجال» نوشت که هر چند به‌طور مستقیم «تادیب زنان» پاسخ نداده بود اما ردیه‌ای بر آن بود. بی‌بی‌خانم در این کتاب ضمن بر شمردن معایب مردان سعی کرده‌است راه و رسم درست زناشویی را توضیح دهد. او را نخستین زن طنزنویس ایران می‌دانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 15:2  توسط آرزو  | 

سی سال پیش ساعت 8 شب چنین روزی به دنیا آمدم، 14 مرداد 1362!

هرسال این روز برایم حالت عجیبی از غم را به همراه دارد. با خودم فکر می کردم امسال روز تولدم باید خیلی غم انگیزتر باشد، چون روزی است که با آن دهه ی چهارم زندگی ام شروع می شود. غصه ی سپری شدن عمر و بی حاصلی و همان قصه ی همیشگی دیگر.

اما تمام امروز به خوبی و خوشی سپری شد. نشاط حاصل از یاد دوستانی که با خواندن پیام های تبریکشان روزم را آغار کردم. مهمانی غیر منتظره ای که دایی هایم برایم گرفتند. شیرینی خوشمزه ای که الی، عزیزترین دوستم به مناسبت تولدم برایم پخته بود. قرار دیدار با پزشکی از اهالی دیار نون و صحبت درباره ی بخشش ارزشمندش برای تحصیل دو نوجوان فقیر همشهری. و مهم تر از همه، خوابی که نزدیکی های سحر دیدم؛ تبریک تولدم از سوی کسی که دوستش دارم و دوستش دارم؛ فقط همین!

امروز به همین سادگی و با همین دلخوشی های به ظاهر کوچک گذشت. اما نمی دانم چه شد که بعد از سال ها، یادم آمد آن آرزوی کوچکی که پیراهنی قرمز با گلهای سفید به تن داشت، درست فکر می کرد که قرار است روزی کارهای بزرگی بکند. امروز شروع کردم با حس امیدی که می دانم بهترین هدیه ی تولد عمرم بود، هدیه ای از طرف خدایم.

...........................................................

پ.ن: دوستان خوبم که تولدم را تبریک گفتید، عاشق همه تان هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 12:30  توسط آرزو  | 

مطالب قدیمی‌تر