تبليغاتX
بی رنگی

گر صبر دل از تو هست و گر نیست        

                                 هم صبر، که چاره ی دگر نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:7  توسط آرزو  | 

این روزها؛ روزهایی که داری با خودت مواجه می شوی، داری خودت را می شناسی، خوب به خاطر بسپار. حتی این لحظه که نشسته ای و داری می نویسی، آهنگ های لئونارد کوهن را گوش می کنی، و گاهی نگاهی عاشقانه و پر احساس، به گل رز صورتی توی گلدان روی میز می اندازی. گلی که برادر از مشهد آمده ی هم اتاقی ات برایش آورده است. به گل که نگاه می کنی، عادل را می بینی که همین امروز عصر، وقتی غم همه ی وجودت را پر کرده بود، تماس گرفت و کلی پشت گوشی تو را خنداند. خدایا! وقتی عادل را داری، چطور جرأت می کنی چیز دیگری بخواهی!

خوب به خاطر بسپار که این ساعت ها، چقدر دلت سیگار می خواسته، نه از سر عادت یا تجربه، که همیشه ژست فرو نشاندن غم اینطور لحظات را، با کشیدن سیگار خیال می کردی. چقدر خوب است که اینقدر غصه داری و می دانی که چرا غصه داری. می دانی چرا حالت اینطور بد است، و چه عالی که به خودت حق می دهی اینقدر غمگین باشی. نترس از این حالت نمی میری، از پا هم درنمی آیی، که اگر بنا بر این بود، روزهایی که گذشت اینطور می شد. چقدر خوب است بعد مدت ها، که از گیلان و گیلانی ها بدت می آمد، امروز دلت را سپردی به خیابان های گیلان و مردم را با تمام بدی هایی که فکر می کردی دارند پذیرفتی، و بعد دیدی که چه مردم خوبی هستند، دیدی که رشت چقدر دل انگیز است، حتی توی این هوای شرجی و گرم، آن هم وقتی که در درونت غوغایی در جریان است. یادت باشد که یک بار برای همیشه به تصمیم هایی نیاز داری که تزلزل و تردیدهایت را بشکند. یادت بماند که چقدر داری برای از یاد بردن تلاش می کنی. اصلا چرا از یاد ببری، یادت باشد که خاطراتی داری، اما نمی خواهی که اسیر این خاطرات بمانی. این لحظه ها را به خاطر بسپار؛ وقتی اشک های پی در پی که می ریزی رمق چشمانت که هیچ، حس و حال همه ی وجودت را گرفته است. یادت باشد که مدت ها رنج کشیدی و سعی کردی خودت را حفظ کنی، که چقدر مراقبت خودت بودی.

اگر همه ی اینها را به خاطر بسپاری، آنوقت می توانی همیشه کلیتی از خودت، خواسته هایت، و آنچه نباید بخواهی در ذهن داشته باشی.

این روزها و این لحظه هایت را همیشه به یاد داشته باش. حتی این لحظه که داری می نویسی، لیوان چای داغی کنارت گذاشته ای و دلت سیگار می خواهد، خودت را دوست داری و عکس همه ی آنهایی که عاشقشان بودی و هستی را توی رز صورتی روی میز خیال می کنی و لئونارد کوهن گوش می کنی؛

...Dance Me to The End Of Love

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:12  توسط آرزو  | 

 احساس می کنم نسبت به چند هفته ی گذشته، تغییر خوبی در وضعیتم رخ داده است، و نسبت به خودم آگاهی پیدا کرده ام. اینکه تو نسبت به تلخی اوضاعی که داری، به بدی درونیات و احوالات روحی ات مطلع بشوی، یعنی اینکه اولین قدم را برای تسلط بر خودت برداشته ای. اینکه بدانی مثلأ دلت پر از غم است، اینکه بدانی از کسی کینه داری یا به آدم هایی حسودی می کنی، دلتنگی، یا از موضوعی می ترسی، از شرایطت ناراضی هستی، عصبانی ای، نفرت داری یا هر چیز دیگری؛ این یعنی اینکه تو از هرچیزی که به آن مبتلا شده ای، مطلع هستی. خوب تو غم داری، وقتی این را بدانی، می پذیری اش. خوب غم داری دیگر! یا از موضوعی می ترسی، پس می دانی که می ترسی، پس این ترس ات را می پذیری. خوب می ترسی دیگر! و همین طور در هر موردی. حتی وقتی شادی، اگر ندانی که شادی، و به آن آگاه نباشی، نمی توانی کنترل ات را بر این شادی اعمال کنی. باید در هر حالت روحی و هیجانی، بتوانی از بیرون و از بالا خودت را نظاره کنی و توی دست بگیری، آن وقت وقتی از خودت، از احساست مطلع شدی، خودت را به آن می سپاری، مثلأ خودت را می سپاری به غم، چون غمگینی، یا اگر می ترسی، با ترس ات مواجه می شوی، می ترسی. این اولین مرحله است. نجات پیدا کردن از وضعیتی پر از احساسات متعارض، که نمی دانی چه هستند، نجات از وقتی نمی توانی شرایطت را مجسم کنی، در حالی که درگیر آن هستی، و این جنگی علیه خودت در دلت راه انداخته است. مقاومت از این ناشی می شود که تو تسلطی روی خودت نداری. حال اگر آگاه بشوی نسبت به آنچه که درگیرش هستی، انگار که این مواجه شدن با واقعیت، وضعیتت را منطقی تر می کند، انگار وقتی تو از ترس ات خبر دار می شوی، راحت تر مرحله ی دوم را سپری می کنی، که گذراندن این ترس یا هر احساس بد دیگری است. و من فکر می کنم حالا وارد این مرحله ی دوم شده ام. وقتش رسیده، با غم و تردیدهایم مواجه شوم، وقتش رسیده که با تمام سختی هایی که دارد، این احساسات را بپذیرم و بگذرانم. حالا باید سعی کنم رنجی را که در من جریان دارد تاب بیاورم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:48  توسط آرزو  | 

من زنم

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست،

که زرق و برقش شخصیتم باشد.

 من زنم

و به همان اندازه از هوا سهم می برم، که ریه های تو.

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی.

قوس های بدنم به چشم هایت، بیشتر از تفکرم می آیند.

دردم می آید، باید لباسم را، با میزان ایمان شما تنظیم کنم.

دردم می آید، ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است،

به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی.

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی،

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی،

تمام حرف هایت عوض می شود.

دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است.

حیف که ناموس برای تو، نه تفکر،

حیف که فاحشه ی مغزی بودن، بی اهمیت تر از فاحشه تنی است.

من محتاج درک شدن نیستم،

دردم می آید خر فرض شوم.

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری،

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی،

می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است،

نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود.

میدانی ؟ دلم از مادر هایمان می گیرد،

بدبخت هایی بودند، که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده.

خیانت نمیکردند، نه برای اینکه از زندگی راضی بودند،

نه، خیانت هم شهامت میخواست .

نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت،

جایش النگو داد.

مادرم از خدا میترسد، از لقمه ی حرام میترسد، از همه چیز میترسد،

تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است.

دردم می آید این را هم بخوانی میگویی اغراق است.

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک می خورد،

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند،

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند.

مادرت، اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس

بیچاره سرخ می شود و جوابش را،

باور کن به خودش هم نمی دهد.

دردم می آید.

 از این همه بی کسی دردم می آید.

«سیمین دانشور»    

 .................................................

پ.ن: این هم تقدیمی امسال من به زن. خیلی دنبال این متن خانم دانشور بودم و مطمئن نیستم که کامل باشد. شاید قسمتی از متن ایشان است. منبع مطمئنی پیدا نشد. یکی از دوستانم وقتی خیلی پیگیر بودم حتی گفت که این شعر سیمین دانشور نیست، و از هومن شریفی است، یکی از خوانندگان محترم هم همین نظر را گذاشته است، بنابراین به محض اینکه نتیجه معلومم شدم در بی رنگی خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:35  توسط آرزو  | 

داشت به خودش توی آینه نگاه می کرد، و فکر می کرد، به حرف های مادرش که توصیه می کرد؛ اینقدر خودت را اذیت نکن، برو توی آینه ببین چقدر زشت شده ای، سن ات رفته بالا، دیگر چهره ات به قبل برنمی گردد، حالا گفته باشم...

هرچه نگاه می کرد، می دید که مادرش حقیقت را گفته بود، خیلی زشت شده بود. اما می دانست که این موضوع هیچ اهمیتی برایش ندارد. هیچوقت زیبایی یا نا زیبایی، برایش اهمیت نداشت. در آن لحظه آنچه برایش مهم بود انتظار خبری بد بود، که می دانست بزودی آن را خواهد شنید! از این ترس اش و از خودش بدش می آمد، اما می ترسید.

چشم هایش را بست و تصور کرد که به هرحال روزی آن را خواهد شنید، لبش را زیر دندانهایش فشار داد، توی دلش گفت: آخ! می دانست که تحملش را ندارد، حتی توی خیالش. چشم که باز کرد، توی آینه، با اخمی که کرده بود و با اشک هایی که تمام صورتش را خیس کرده بودند، از همیشه زشت تر شده بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:24  توسط آرزو  | 

سکوت من گذشته دارد. به خاطر آن بارها تشویق شده ام. هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد. سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد...

در طول سال هایی که بعد از آن آمد بارها مورد تحسین زن های خانواده مان قرار گرفتم به خاطر تو داری ام. به خاطر راز داری ام. خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز.

...

امیر از سکوت های من کلافه می شد. سکوت من او را می ترساند. کم کم عادت به پر حرفی پیدا کردم حتی در مواقعی که لازم نبود.

سال ها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد.

......................................

پ.ن: قسمتی از رمان پرنده ی من نوشته ی فریبا وفی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:39  توسط آرزو  | 

 

تهران

چهارشنبه  ۲۰ اردیبهشت ساعت  12:29

خسته شدم از گشتن بین غرفه های مختلف، از این انتشارات به آن انتشارات رفتن. اینجا واقعأ شلوغ است. آمده ام روی چمن های روبروی نمایشگاه، بین مردمی که آنها هم برای استراحت آمده اند، نشسته ام و می نویسم.

یکی از فانتزی های من این است که وقتی دلم پر از غم است، یک جای دنجی گیر بیاورم و مسعود بختیاری گوش کنم و بنویسم. حالا وسط این همه آدم لپ تاپم را باز کرده ام و دارم این کار را می کنم. صدای هندزفری اینقدر زیاد است که هیچ صدایی از جمعیت نمی شنوم.

دلم می خواهد حالم خوب بشود، به یک ثبات روحی برسم. مثل همیشه که وقتی کم می آوردم یک مدت با خودم کلنجار می رفتم و بعدش به روال عادی زندگی برمی گشتم. اما این بار انگار این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. خسته شده ام از دست اشک هایم، خسته شده ام از این هجوم غیر قابل پیش بینی فشار روانی، از دلشوره، اضطراب و نگرانی که حتی نمی دانم چه از جانم می خواهد، و باید برای رفع اش چه بکنم. دلم می خواهد یک جایی باشد که بروم برای خوب شدن، یا کسی بیاید به دادم برسد، یا بلایی به سرم بیاید که تمام بشود. این ها همه نشان از این دارد که من هنوز خارج از خودم به دنبال چیزی برای آرام شدنم می گردم. و این ناشی از این است که هرچه سعی کردم نشد، می شد که بیشتر سعی کرد، من توانایی بیشتری ندارم. نمی توانم کمکی به خودم بکنم، دیگر زورم نمی رسد. فکرش را نمی کردم روزی از آن دسته آدم هایی بشوم که دلشان به تسکین های موقتی خوش باشد، به اینکه به ضرب و زور خوردن قرص، شب ها خوابشان ببرد، یا به حضور موقت آدم ها، زمانی چند خودشان را مشغول کنند، تا زیاد تنها نباشند که حالشان بد بشود...

این صفحات بی رنگی هم شاید تلخ باشد و شاید زیادی یأس آور. اما این صفحات هم جزء تاریخ من است. بخشی از هویت من است. که هرکس می خواهد مرا مشاهده کنند باید آن را هم ببیند. اینها حریم شخصی من نیست، حوزه ی عمومی است که یک زن ایرانی را می توان با تمام فراز و نشیب های روحی و روانی، با دغدغه های اجتماعی و شخصی اش، با امیدها و اضطراب هایش، در آن دید. و این البته از نگاه من به همه چیز همانند یک مورد مطالعاتی ناشی می شود، که می دانم قرار نیست هرکس می آید بی رنگی این نگاه را داشته باشد. خوب من باید تاریخی داشته باشم دیگر. می توانم به هرکسی که دلش از خواندن مطالبم می گیرد، توصیه کنم نیاید و نخواندشان.

به هرحال درست است که من این روزها خیلی فردی می نویسم، خیلی روی حالات روانی و شخصی ام متمرکز هستم، اما این هم به واسطه ی نگاه جمعی ام به مسائل است. به این دلیل است که خیلی ها را شبیه خودم می بینم، و این حالت های روانی و این فشارهای روحی را دیگر عمومیت یافته ی دختران هم نسلم که سبک زندگی خاصی را انتخاب کرده اند، می دانم. بنابراین باید از آن نوشت، باید صدایش شنیده بشود، باید این وضعیت را که دارد هویت جمعی پیدا می کند، ثبت کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:39  توسط آرزو  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

                                              عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

                                            باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:38  توسط آرزو  | 

امروز یک زن از دنیا رفت. درست توی همان اتوبان جلوی دانشگاه و خوابگاه، که من همیشه ترجیح می دهم به جای رد شدن از روی پل هوایی اش، از بریدگی وسط بلوک های جاده راه عبوری پیدا کنم و بروم طرف دیگر خیابان.

ساعت 7و نیم صبح، یک ماشین سواری با کارمند یکی از کارخانه های کنار جاده، که به جای پل هوایی، به امید یافتن بریدگی ای وسط بلوک های جاده، از میان اتوبان می گذشت، تصادف کرد و به راحتی شد قاتل غیر عمد.

از صبح تا به حال در ذهنم، برای این کارمند زن، که وقتی گوشه ی خیابان دیدیمش از دنیا رفته بود، هزار خیال و داستان ساخته ام. سرنوشت اش را هر بار یک جوری تصور می کنم و حادثه مرگ اش می شود تراژدی آخر. کلی قصه به هم می بافم و توی دلم سوگواری اش را می کنم. زنی که هرگز ندیده امش.

زنی که کمی چاق بود، میانسال، با مانتو مشکی و شلوار و مقنعه قهوه ای؛ کنار دو آمبولانس و یک ماشین پلیس و یک راننده ی مفلوک، و کلی آدم بهت زده، روی جاده رو به آسمان دراز شده بود و انگار سرش را توی دو دستش گرفته بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط آرزو  | 

 

1.      هوا دل انگیز است. اینجا شمال ایران؛ گیلان. ولی من نمی دانم چرا هیچوقت نشده که توی این مدت، دلم بخواهد گیلان بمانم. هنوز احساس غربت می کنم. اما گاهی طبیعت بکری که دارد، غربت را از یاد آدم می برد. این هفته می خواهم بمانم، هرچند که دلم نمی خواهد. می خواهم بروم دریا، ماسوله، امامزاده هاشم، فومن و جنگل.

2.      دیشب بعد از مدت ها عذابی که کشیدم، با آرامش کامل، با یک شادی خاصی خوابیدم. بدون خوردن دارو. خیلی حس خوبی بود. اما تلخی پنهانی توی دلم بود، خوب می دانستم که این آرامش کاذب است، چون دلیلش کاذب است. با خودم می ترسم؛ نکند اندوهی سر رسد از پس کوه!

3.      احساس ضعف شدیدی دارم. از آن وقت هایی که خیلی گرسنه ای، اما به قولی دهانت باز نمی شود و اشتها نداری. مجبورم بالاخره یک چیزی بخورم تا بتوانم روی پا بایستم. چقدر از کارهایمان را همین طوری، از سر اجبار انجام می دهیم که فقط سر پا بایستیم و دوام بیاوریم. تاب بیاوریم تا شاید بالاخره خیری از راه برسد. اینقدر تن به اجباری هایمان می دهیم به امید این خیر، تا تمام شود.

4.      عادل دیروز برایم اسمسی فرستاد که خیلی زیبا بود، از احمد شاملو؛

مــن عـــاشقـــانــه دوستــش دارم

و او عــاقــلانـــه طـردم مـی کنـد

منطــــق او ....

حتــی از حمـاقــت مـن هـم احمقــانــه تـر اسـت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:5  توسط آرزو  |